|
بادبادکها
از غربی ترین جنوب
چرخ ها خاک را قلقلک می داد. شادی اش از خاستن پشت پاشان پیدا بود و بی تابی آفتاب از پارگی شاخه هایش که می افکند خار از سیم ها. خشک؛ ولی تنفس عکس هایش آسمان را انداخته بود نم. زنجیر آدم آهنی در، گیر خاک هم. از این ور آن ورش پیدا و از دهانش نه دیگر گلوله ی آتش. فیل سوار نداشتیم، فیل نه هم که قصد کعبه کنیم. و ابابیل ریختند و سنگ آتش زا ریختند. باران اذان شخم میدان های مین را بغل کرد. و دوباره سبز می شویم این دور و بر. همه رفتیم. یکی از بچه ها دستش ... . باز کردم، گرفت، بستم؛ گرفتم. منصور به خنده: (( بچه ها نیوفتید روی مینا و سیما! )). شنیدند. رفتند و زدند. منصور: (( آقا منظورم ... )) آخرش هم با سوغات کربلا آمد.خواندیم. حاج آقا از ناپلئون گفت و ... . کمی چشم هایت را که بالا می گرفتی، عکس ها را می دوید؛ نامه ی دختری به پدرش و ... . بالای تپه، سر مرز، چشم ها پیاده تا عراق می رفت و پاها نه. روز می سوخت و شعله های شب جان می گرفت. دودریز ِ خودروها دوباره فک می زد. توانستیم عکس هایی از شخم ها، تانک ها، تیربارها، مسجد و ... بگیریم. یادش بخیر شلمچه ی 1387 کربلای ایران. --------------------------------------------------------------- دوست دارم آنقدر بخندم از کارهای برخی کشورها که فرشتگان خفه ام کنند. از این همه ... پس هشت ماه و در نزدیکی بیست و دو و پس از هشت دارند نظر سنجی رو میکنند. پ.ن: به خدا جویبار خون شهیدهامان جز به دریای کربلا نمی ریزد. خون نگه داریم. دسته کم یه صلوات واسشون بفرست. نکته: حجم نوشته ی زیر چند کیلو بایت بیشتر نیست، دانلودش کنید. ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ :: ۸:٤۳ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
(( رنجهای پیروان علی بیش از رنجهای علی است چون رنجهای علی جز رنجهای پیروانش نیست. علی شریعتی ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ :: ٢:۱٠ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
لعنت بر هر چه (( اتاق آبی )) است ما بردیم ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ :: ٤:٥٩ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
سعید امشب بیست و دوّمه! کاک جبّار تراکتور داره. تایرش به درد می خوره. بچه ها هر کدوم چیزی میارند، ما هم اینو ببریم بالای کوه. شاید بتونیم بزرگ ترین آتیش بیست و دو رو بسازیم. راستی واسه خیابونها باید بزاریم کنار.
۱۳۸۸/۱۱/۱٠ :: ۸:٢٧ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
به گمان کَمَکی بد کردیم عاشقی را الکی سر کردیم روزگاری ک دهن شیری بود دختری را پفکی خر کردیم در اوتوبان که جای ویراژ است ما شبی با خری سفر کردیم و در آن معرکه با الاغ خر خودرویی را خرکی رد کردیم از قضا راهنمایی فهمید و حروف جان نثاری کردیم تازگی ماهواره هم داشتم واژه های سیاسی در کردیم تو چرا پاشنه بلند پوشیدی؟ با تو هستم ای خره بد کردیم! با چنین تفریح هایی زشت ما گوش خلق الله را کر کردیم و خلاصه اینکه ما در زندان از بابت سرعت خری سر کردیم ----------------------------------------------------------------- نکته: شعر ماله قبلنه، برداشت بد ممنوع ۱۳۸۸/۱۱/٦ :: ۱٠:۱۱ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
حالا که ب سنگ خورده ای رنگ زنی؟ با ٩٣۶ تک زنگ زنی؟ حالا که لب دره چراندند تو را با دامن سیدی چه خوش چنگ زنی! ----------------------------------------------------------- پ.ن: لطفا گوسپند نباشید. جل الخالق گوسپند هم دیگه چنگ میزنه گمانم اگه بهش میدان داده بشه میتونه گیتار بزنه حتا. این مسخره ترین اعتراف و حقیر کننده ترین کاری بود که میتونستی بکنی. ۱۳۸۸/۱۱/٥ :: ٤:٥۱ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
دوازده ساله بودم. کم کم از دوستان چیزی هایی درباره چت فهمیدم. یه بار دوستم پای رایانه داشت می نوشت: asl? محمد ما اینجا ارش نداریم! ( خنگ ) خوشم اومد گفتم من هم میخوام. یکی ساخت واسم و ... روز اول: asl? kheili jooje i ( jouje bote اومدم پیش محمد. گفت نباید راستشو بگی. اِِِِ پس باید دروغ بگم. روز دوم: asl? باز رفتم پیش محمد. گفت: نگو که پسری. روز سوم نوشتند و نوشتیم: asl? شب شد رفتم بخوابم. دلم درد گرفت و نتونستم. یه صدایی اومد. گفتم: کی بیده؟ گفت: هاا من وجدانت بیدم. تو خجالت نوکشی تا این وقت شب نخوابیدی؟! تو خجالت نوکشی با دل بچه مردم بازی وکنی؟! تو خجالت نوکشی اون چه حرفهایی بید که وزدی؟! - هاا تو نوخوای خفه وشی؟! - هاا نه. - پس وگیر ( بلایی سر خود اوردیم که سر، گردن، شانه ها و ما یتعق به کبود گشت. ) - ای نامرد هر چه کردیم خوابم نبرد. گفتم: خدا غلط کردم دیگه نمیکنم. هر جور بود خوابیدم و بعد اون دیگه ...
۱۳۸۸/۱۱/٤ :: ٧:٢٤ ب.ظ :: نويسنده : مسعود محمدی
یه کم خودم گویند که قاصدک پیامش عود است / هر خاطره ای پیامدش مسعود است / اکنون که در خاطره ای درگیریم / فانوس بیافگن آه آتش دود است کلید واژه نوشته نو پيوندها نويسنده ها برگ های کناری آپلود عکس یادداشت |
||